رضا صالحی
رضا صالحی
شش سال پس از آن سحرگاه سرخ در فرودگاه بغداد، باز هم ترامپ بهعنوان نماد مجسم استکبار، با زبانی لرزان اعتراف میکند که «همه چیز با ترور سلیمانی شروع شد». اما او چه میفهمد که در منطقِ ایمان، ترور آغازِ تمام شدنِ آنهاست، نه شروعِ ما. قاسم سلیمانی، آن جوان ۲۲ سالهی روستایی که از عمقِ تودههای مردم و از مدیریتِ سادهی سازمان آب کرمان برخاست، محصولِ نابِ انقلاب بود.
او از طبقه فرودست و مستضعف برآمد تا بطلانی باشد بر تمامِ لفاظیهای تکنوکراتزده و سریعالقلمهای روزگار؛ همان مدعیانی که چون سلیمانی را یک «روستاییِ مستضعف و فرودست » میدیدند، در مخیلهشان نمیگنجید که یک فرزندِ رنجکشیده بتواند هندسهی قدرتِ جهانی را جابهجا کند. اما تقدیر، او را از سدِ این نگاههای تحقیرآمیز عبور داد تا ثابت کند که نبوغِ رزم و مدیریت، نه در کراواتهای اتوشده، که در ایمانِ خالصِ بسیجی ریشه دارد. قاسم با تبرِ بصیرت، نه تنها بتهای پنتاگون، که بتِ ذهنیِ روشنفکران مرعوب داخلی را هم درهم شکست.
او در میدان، «مالک اشتر» زمانه بود؛ مردی که جادههای منتهی به خیمه دشمن را با گامهای استوارش درمینوردید. اگر مالک پشت خیمه معاویه بود، سلیمانی در بلندی مرز های رژیم صهیونیسیتی خیمه زد. او در میدان، «ژنرال بیسایه» بود؛ لقبی که استراتژیستهای غرب از سرِ درماندگی بر او نهادند. سلیمانی در میانه کارزار، مظهرِ غضبِ قدسی بر ستمگران بود و در خلوت، عاطفیترین مردِ جهان. او جمعِ اضدادی بود که تنها در مکتبِ خمینی (ره) تربیت میشود؛ فرماندهی مقتدر که در خانه آوارگان جنگی، برای صاحبخانهی غایب، یادداشتِ حلالیت و نامه به زبان عربی میگذاشت. او از القابِ دهانپرکن و «مُدرج شدن» گریزان بود؛ چرا که روحش در قفسِ درجههای نظامی نمیگنجید. او تنها یک تمنا داشت: «سرباز انقلاب بودن»
راز سلیمانی در آن شوریِ چشمانش بود. برای دخترش فاطمه نوشت: «سی سال است که نخوابیدهام… در چشمانم نمک میریزم تا پلکهایم جرئت بر هم آمدن نداشته باشند؛ نکند در غفلت من، طفل بیپناهی را سر ببرند.» او مردِ روضه بود و هراسش از تکرار تاریخ و ذبح «حسینها و زینبهای» زمانه، او را بیخواب نگه میداشت. دشمن میخواست با وسوسههای شیطانی و عملیات روانی، دلسوزی او برای مظلومان منطقه را در تقابل با امنیت ایران بگذارد، اما جنگ ۱۲ روزهای که پسا شهادت او رقم خورد، این حقیقت را فریاد زد که حاج قاسم با همان صلابتی که برای قدس میجنگید، در واقع سدِّ بلای ایران و ایرانی بود. او میدانست که امنیتِ این مرز و بوم، در گروِ شکستنِ استخوانهای نظم ناعادلانهای است که ستمگران جهانی بنا کردهاند.
آنچه سلیمانی را به کابوسِ جاویدانِ نظامِ سلطه بدل کرد، هنرِ او در تبدیل «گروههای پراکنده» به یک «جبهه واحد» بود. او نبردِ غزه را از سنگ به تفنگ و از تفنگ به جبههای منسجم بدل کرد. او عارفی سلاحبهدست بود، طراحی بی نظیر، مدیری میدانی، مبارزی خستگی ناپذیر و قهرمانی جهان شمول؛ در یک کلام به تعبیرِ سیدِ مقاومت، شهید سید حسن نصرالله او «احیاگر» بود؛ کسی که توانست جبهه مقاومت را احیا کند و به معنای جبهه بودنش جادوانگی بخشید.
استکبار در محاسباتش اشتباهی مرگبار کرد. آنان گمان کردند با قطع کردن آن دستِ علمدار، جبهه مقاومت فرو میپاشد؛ اما خون سلیمانی، مقاومتِ پسااو را قوت می بخشد نه آنکه ضعیف اش کند. امروز میراث او نه یک شخص، که برهم ریختن نظام ناعادلانه است، او نمادی از پرچمداری در برابر این نظام بود. مقاومتِ امروز، از غزه تا بابالمندب، با تکیه بر زیرساختهای فکری و نظامی که او و یارانش بنا نهادند امروز یک اندیشه جهانی است او نظم شکنی کرد. سلیمانی زنده است، چون راه او به پیروزی نهایی گره خورده است. ما امروز نمکگیر آن چشمان بیخوابی هستیم که امنیت و آرامشمان را از شوری نمک و اشک او وام گرفتهایم. او مردی بود که از روستا برخاست، اما اتمسفر قدرت را در جهان برای همیشه تغییر داد.
منبع خبر : کیوسکخبر
https://www.kioskekhabar.ir/?p=298161














